و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از
نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست… خانه دوست در آن
عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام… تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را
دوست دارم چون حکایت از تو می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد
داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم ۱۰ کتابه اما اون چیزی که
تو دلمه بگم دو کلمه هست : “دوستت دارم”
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت… من به دور تو گشتم جگرم سوخت…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تو مرا می فهمی… من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است. تو مرا
می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی
ماند…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سکوتم صدای تو… هوایم هوای تو… دلتنگیم برای تو… تنهاییم بیاد تو… زندگیم
فدای تو…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنقدر زیر لبم نام تورا زمزمه کردم… که لبم سوخت ولی نام تورا توبه نکردم…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر سنگ در رود زندگی نمی کرد ، صدای آب هیچ وقت زیبا نبود…!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خرج کن ولی ول خرج نشو… بخور ولی پرخور نشو… عاشق باش ولی دیوونه نشو… دوستت
دارم ولی پررو نشو!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گلهای نیست رفتی و
خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئلهای نیست
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
روزی مردی نزد عارفی رفت و گفت ای عارف جمله ای بگو که وقتی ناراحتم خوشحالم کند و
وقتی خوشحالم ناراحتم کند! عارف گفت : “این نیز بگذرد”
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی… من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی…
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده… اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به حق ساقی کوثر وجودت بی بلا باشد… سر دستت علی گیرد نگهدارت خدا باشد…
